مادر... پدر
مادر من مادر من تو راوی و راور من... (همون یاری و یاور) مادر چه مهربونه... من برگم و تو ریشه... چند روزه یه کوچولوی دوست داشتنی... توی خونه راه میره و این شعرا رو میخونه... بعد یه هو یه جفت دست کوچولو از پشت حلقه میشه دور گردنم... میگه... مامان جون خوشگلم... روزت مبارک...شما مادرمی... مگه نه؟ آره عزیزم... خدا منو دوست داشته... لایق بودم لابد؟؟ که یکی از بهترین گل هاشو بهم داده... ممنونتم خداااا و با خلاقیت تمام میگه: تو رو به اندازه ی دونه های روی لباست دوست دارم... نه به اندازه ی همه تیله های مغازه ها.... نه به اندازه ی برگای این درخته..... موقع شام تو...
نویسنده :
مامان نسرین
1:25




