بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

مادر... پدر

مادر من مادر من تو راوی و راور من...   (همون یاری و یاور)   مادر چه مهربونه... من برگم و تو ریشه... چند روزه یه کوچولوی دوست داشتنی... توی خونه راه میره و این شعرا رو میخونه... بعد یه هو یه جفت دست کوچولو از پشت حلقه میشه دور گردنم... میگه... مامان جون خوشگلم... روزت مبارک...شما مادرمی... مگه نه؟ آره عزیزم... خدا منو دوست داشته... لایق بودم لابد؟؟ که یکی از بهترین گل هاشو بهم داده... ممنونتم خداااا و با خلاقیت تمام میگه:  تو رو به اندازه ی دونه های  روی لباست دوست دارم... نه به اندازه ی همه تیله های مغازه ها.... نه به اندازه ی  برگای این درخته.....  موقع شام تو...
29 فروردين 1394

تعطیلات عید ..

به نام خدا... برای تو تعطیلات یعنی یه روز خوب... به خاطر اینکه بابا جون سر کار نمیرن و صبحانه رو به قول خودت سه تا نفری میخوریم.. حالا اگه این تعطیلات از نوع نوروزی باشه که چه بهتر!!! امسال خیلی خوب مفهوم پول و عیدی و کادو و پاکت پول رو درک میکردی... ماجراها داشتیم با شما...سر عیدی دادن و گرفتن و نگهداری عیدی و ... من و بابایی هم مرتب به هم گوشزد میکردیم ک اشکال نداره نباید ناراحت بشیم... بچه ست دیگه!!!! مرتب مرور میکردیم... دوران کودکی خودمون  رو و عید و عیدی گرفتن... امسال حسابی ازمهمونا پذیرایی کردی... شکلات خوری رو میگرفتی تو دستت... می ایستادی جلوی در... اصرار داشتی که از همون جلوی در پذیرایی رو شروع کنی... ...
15 فروردين 1394

عید اومده... بهاره

به نام خدا... چهارمین بهار پیش روته... خیلی خوب متوجه میشی که چه خبره... خرید و شلوغی خیابونا و خونه تکونی و وعده ی مهمونی و ذووووق بی حد تو...جوونه ی درختا... واقعا این حرف که میگن عید مال بچه هاست خیلی به جاست... باور کن بردیا... باور کن که این اندک شوقی که ما داریم به خاطر عید و بهار ...فقط و فقط به خاطر دردونه ی خونمونه و بس!!   تو توی خواب ناز بودی... ما برات کلی دعا کردیم... هر جی دعای خیر و خوب که به ذهن مامان و بابا میومد... سال نو تحویل شد... بوسه بارونت کردیم... عیدت مبارک... آن شب که تو در کنار مایی روز است             &nbs...
2 فروردين 1394
1